تبلیغات
بصیرت
بصیرت
مایه ی ننگ ملت خواص بی بصیرت

اشتراک پس از گذشت 30 سال از انقلاب آیا توانستهایم بحث «تحول علوم انسانی» را به گفتمان غالب فضای علمی کشور تبدیل کنیم؟
نه؛ به نظرم خوشبینی زیادی لازم است برای اینكه بگوییم توانستهایم این امر را محقق کنیم. اگر دو شاهبال علمی جامعه، یعنی حوزه و دانشگاه را در نظر بگیریم قدری وضعیت روشنتر خواهد شد. آیا واقعاً اكثریت قاطع عالمان دانشگاهی چنین موضعی دارند؟ آیا قاطبه عالمان حوزوی بر چنین موضعی اتفاق دارند؟ متأسفانه تردیدی ندارم كه اقلیتی بسیار كوچك از عالمان حوزوی و دانشگاهی بر این موضع هستند. عموم عالمان دانشگاهی و حوزوی یا با صورت مسئله مواجه نشدهاند و یا مسئله، بنیاناً برایشان موضوعیت ندارد.

فکر نمیکنید دلیلش این است که هنوز نتوانستهایم روش تولید علم و نظریه پردازی را تدوین کنیم؟
كمترین آشنایی تخصصی با روششناسی – نه آن چیزی که در دانشگاهها به نام روش تحقیق تدریس میشود- آشكار میكند كه برای تولید نظریه یا نظریهپردازی، حتی در حوزههای جاافتاده و قدیمی چون نجوم و مكانیك، هیچگونه قاعده و ضابطهای وجود ندارد. اگر نگاهی به چند اثر مبنایی در علمشناسی فلسفی بیندازید یا دستكم برخی از آثار و تأملات به اصطلاح فلسفی و معرفت درجه دو افرادی همچون نیوتن و هایزنبرگ و اینشتاین و شرودینگر و پلانك و فارادی را با دقت بخوانید تا از نزدیك با رهپیمودنهای افتان و خیزان این نظریهپردازان خطمقدمیِ نوآور آشنا شوید؛ خواهید دید كه قواعد و ضوابط نظریهپردازی در هیچ كجای این عالم وجود ندارد! صحبت از چگونگی تدوین راهكارها و روشهای ضابطهمند تولید علم دینی اساساً منتفی است.

سکولاریسم اصلی‌ترین مشکل ماست

اشتراک پس از گذشت 30 سال از انقلاب آیا توانستهایم بحث «تحول علوم انسانی» را به گفتمان غالب فضای علمی کشور تبدیل کنیم؟
نه؛ به نظرم خوشبینی زیادی لازم است برای اینكه بگوییم توانستهایم این امر را محقق کنیم. اگر دو شاهبال علمی جامعه، یعنی حوزه و دانشگاه را در نظر بگیریم قدری وضعیت روشنتر خواهد شد. آیا واقعاً اكثریت قاطع عالمان دانشگاهی چنین موضعی دارند؟ آیا قاطبه عالمان حوزوی بر چنین موضعی اتفاق دارند؟ متأسفانه تردیدی ندارم كه اقلیتی بسیار كوچك از عالمان حوزوی و دانشگاهی بر این موضع هستند. عموم عالمان دانشگاهی و حوزوی یا با صورت مسئله مواجه نشدهاند و یا مسئله، بنیاناً برایشان موضوعیت ندارد.

فکر نمیکنید دلیلش این است که هنوز نتوانستهایم روش تولید علم و نظریه پردازی را تدوین کنیم؟
كمترین آشنایی تخصصی با روششناسی – نه آن چیزی که در دانشگاهها به نام روش تحقیق تدریس میشود- آشكار میكند كه برای تولید نظریه یا نظریهپردازی، حتی در حوزههای جاافتاده و قدیمی چون نجوم و مكانیك، هیچگونه قاعده و ضابطهای وجود ندارد. اگر نگاهی به چند اثر مبنایی در علمشناسی فلسفی بیندازید یا دستكم برخی از آثار و تأملات به اصطلاح فلسفی و معرفت درجه دو افرادی همچون نیوتن و هایزنبرگ و اینشتاین و شرودینگر و پلانك و فارادی را با دقت بخوانید تا از نزدیك با رهپیمودنهای افتان و خیزان این نظریهپردازان خطمقدمیِ نوآور آشنا شوید؛ خواهید دید كه قواعد و ضوابط نظریهپردازی در هیچ كجای این عالم وجود ندارد! صحبت از چگونگی تدوین راهكارها و روشهای ضابطهمند تولید علم دینی اساساً منتفی است.

نظرتان در مورد استفاده از زبان عربی به عنوان میراث غنی اسلامی در ارائه نظریات جدید چیست؟ آیا به جهان شمولی و فراگیری نوآوریها کمک میکند؟
همانطور که میدانید زبان لاتین به عنوان میراث یونان باستان در فرهنگ پژوهشی اروپا به نحوی مشابه، نقش زبان عربی در فرهنگ اسلامی را طی قرونی داشته است اما خوب است بدانیم برخی از محققان علمشناسِ متخصص انقلاب علمی قرن هفدهم قائلاند كه از جمله عوامل تمهید و تسریعكننده انقلاب علمی - به عنوان بزرگترین انقلاب علمی غرب - و تحولات فكری و اندیشهای قرون بعدی در اروپا مرهون رویآوردن هر چه بیشتر محققان به زبانهای قومی و ملیشان بوده است. بنابراین مثمر ثمر نمیدانم كه حاصل پژوهشها و تأملات چند ده ساله محقق عالمی به زبان عربی نوشته شود تا شاید عالمان عرب با تأمّلات و تحقیقات حوزه شیعه آشنا شوند. عربینویسی را بهلحاظ صرف میزان تعامل و ایجاد تلاطم فكری و تعاطی اندیشه در جهان اسلام، شیوهای بسیار كمتأثیر و كممحصول میدانم و لذا به جد با آن مخالفم.

چرا؟
به سه دلیل؛ اول آنکه نوعاً آنچه در سطح یكی از اقوام اسلامی جدی گرفته شود میتوان رویهمرفته اطمینان داشت دیر یا زود آن فكر و اندیشه به بیرون از مرزها لبریز خواهد شد. دوم اینكه، آثار پژوهشی جدیای كه به زبان قومی خاص درآید عمدتاً و مطمئناً آثار بومی و مخاطبین بومی را مدنظر خواهد داشت. از خود سؤال كنید: چند نفر عالم ایرانی اثر محققی را كه درباره "ریشههای نحوه برخورد و رفتار قوه قضائیه آمریكا با زمینخوران بزرگ مرتبط با دربار سرمایهداری غارتگر آمریكا" به زبان انگلیسی یا عربی نوشته شده خواهند خواند؟

در مورد نمونهای که ذکر کردید شاید حرفتان درست باشد، اما عدهای معتقدند نظریات علوم انسانی و اجتماعی مجرد و جهان شمول اند.
نقد شما به سخن من بیانگر یک دیدگاه بسیار رایج و شایع است. رایج، هم میان دانشگاهیان و هم به همان اندازه میان حوزویان! اما خوب است برخی از آثار ماندگار یا تأثیرگذار در علوماجتماعی، از قبیل آثار دوركیم، ماركس، وبر، پارتو، پارسونز، اوكشات، آدام اسمیت، دیوید ریكاردو، مینارد كینز، ژان ژاك روسو، هابز، منتسكیو و برخی معاصران را مروری كنیم. نقطه عزیمت هیچیك از این عالمان محقق نظریهپرداز، ناكجاآبادی بیرون از همه جوامع و معضلات و مسائل و حاجاتشان نبوده است. همه آنها از مسئلهای، یا وضعیتی كه ناگوار و نامطلوب احساس میشده شروع كردهاند. و اگر از سطح ویژگیهای خاص جامعهای هم فراتر رفتهاند فرارفتنشان هیچگاه به انقطاع از نقطه عزیمت ـ یعنی آن معضلات و حاجات آغازین ـ و اندیشیدن از منظری بیمنظر و منظور نینجامیده است. اندیشیدن بدون منظر و منظور یا بدون شبكهای از ارزشها و بینشها در صورتی كه چنین چیزی امكانپذیر باشد ـ یعنی تولید بخارات و غباراتِ بیمعنی و مهمل، نه حتی اندیشیدن از سر بیدردی. كه بیدردی هم خود دردی است و میتوان با آن درباره آن اندیشید!

آیا فلسفه را هم مانند علوم انسانی با همین نگاه تحلیل میکنید؟
بله، اگر در آثار امثال هابز و لاك و هیوم و كانت و استیوارت میل و هگل و شوپنهاور و نیچه و جیمز و راسل و ویتگنشتاین و هایدگر و كوهن و كواین و لیوتار و دریدا و فوكو و رورتی هم نه از دور، كه با دقت هرچه تمامتر در یكی از آنها خوب فرو بروید و نه چند صباح كه چند سال همنشینی و مؤانست بهخرج دهید و بهویژه با برخی از معاصران یا متقدمان آنها آشنایی حاصل كنید؛ بهروشنی خیرهكنندهای خواهید دید كه آن حرفهای فوقالعاده بیقید و لابشرطِ انتزاعیِ فلسفی چقدر با مسائل و معضلات و احساسات و آرزوهای گذشته و حال آنها و برخی از معاصران و جامعه آنها پیوند خورده و از آنها تغذیه و آبیاری شدهاند و سپس شكل و بیانی تعمیمیافته و جهانشمول یافته است. و نیاز به تذكر ندارد كه هیچیك از این سخنان علمشناسانه در حوزه علومانسانیـ اجتماعی تأثیری بر صدق و كذب یا اعتبار و بیاعتباری آن نظرورزیها و نظریهپردازیها ندارد.

دلیل سوم مخالفت با ارائه نظریات به زبان عربی را بیان نکردید.
ببینید! حدود سی سال از پیروزی سیاسی انقلاب اسلامی میگذرد. برای من بسیار واضح و روشن است چرا هر دو عالمان دانشگاهی و حوزویِ سکولار نسبت به موضوع بسیار حیاتی وحدت حوزه و دانشگاه، اكراه و اعراض دارند. واقعیت این است كه عموم عالمان دانشگاهی، دانشگاه و دانشگاهیان را متكفل دانش و معرفت میدانند. از طرف دیگر، عموم عالمان حوزوی، حوزه و حوزویان را متكفل دین و امور دینی میدانند. اینان الزاماً از سر خبث طینت یا مكاری نیست كه عموماً بر چنین تقسیم كار نهایتاً مضمحلكننده انقلاب اسلامی، اجماعی نانوشته و حتی اعلامنشده دارند. در اینجا ناگزیرم به همین مقدار بسنده كنم و بگویم كه هر دو گروه وارث سنت و نهادی هستند كه در مجموع از بدو تولد با پیشفرض این جدابودگی شروع شدهاند.

چه باید کرد تا این پیش فرض سکولاریستی اصلاح شود؟
به یمن و بركت فداكاریها و ایثارهای شهیدان و جانبازان و خوندل خانوادههای آنها، عالمان جوان و غیوری از هر دو گروه و بهویژه از دانشگاهیان وجود دارند كه نه تنها به آن جدابودگی معترضاند كه بهرغم زمینه بسیار نامساعد فرهنگ سیاسی و اجتماعی معاصر، جداسازی معاصر را برنمیتابند و خواهان نه همبستگیهای اجتماعی و سیاسی این دو نهاد كه طالب امتزاج ماهویتر ارزشی ـ بینشی آنها هستند. ما اگر دریافتهایم كه سكولاریسمِ نهادینهشده موروثیِ حوزه و دانشگاه، از درون، شجره میراث شهدا را میپوساند؛ اگر دریافتهایم كه تعلیم و تعلّم و تفقه موروثی حوزه به هیچ وجه پاسخگوی ابعاد و ساحات كثیر و بسیار پیچیده حیات امروزین بشر نیست؛ اگر دریافتهایم كه تعلیم و تعلّم موروثی دانشگاه بنیاناً عاریتی و بیربط به كتابالله و عترت رسولالله است و حاصل كشت آن نهایتاً به یكپارچهسازی هر چه بیشتر ما با انسان و جامعه مدرنیستی غرب میانجامد؛ اگر دریافتهایم كه نهادها و موسسات اجتماعی سیاسی اقتصادی ما عموماً با نگرشها، هنجارها و قواعد مدرنیستی غرب سامانیافته، تدبیر میشوند، در این صورت، لازم میشود با تلاش همهجانبه و عمومی راه را بر ادخال هر چه بیشتر انسانهای كاوشگرِ دردمند غیور به عرصه معارف الهی بازكنیم. بكارگیری زبان ملی برای گشودن هر چه بیشتر باب ورود عالمان جوان به عرصه تعلیم و تحقیق هر چه حرفهایترِ آموزههای الهی و معطوف كردن تعلیم و تحقیقها به ساحات مختلف حیات اجتماعی از جمله نخستین گامهای مؤثری است كه میتواند تدریجاً سنت سكولاریستی حوزه و دانشگاه را به نفع حیات انقلاب اسلامی منحل كند.

اما تغییر علوم انسانی کار سادهای نیست، اساتید غیرمعتقد به علم دینی و نه لزوماً غیرمتعهد، ساختارها، متون درسی و ... امكان تغییرات را نمیدهند، به نظر شما چه راهكاری برای بهبود این وضعیت وجود دارد؟
- اول؛ نمیتوان با حكم یا بخشنامه یا دستورالعمل، بخش عظیمی از فرهنگ جامعهای را دستخوش تغییر و تحول بنیانی كرد.
- نكته دوم این است كه ساختار حوزه و دانشگاه در برابر تغییر، مقاومت میكنند؛ علوم انسانیـاجتماعی تنها بخشی از آنها هستند. حوزه و دانشگاه هر یك دو سنت كاملاً تثبیتشده نهادینهشده تاریخی هستند كه با سایر اجزاء فرهنگ اجتماعی، فرهنگ سیاسی، فرهنگ كسب و معیشت مردم و حاكمان ارتباط و مناسبات ذوابعادِ متقابلاً تغذیهكننده و حفاظتكنندهای دارند.
البته این دو نكته ابداً به معنای این نیست كه پس با تغییر باید وداع كنیم و تسلیم امور و جریانات گذشته و حالِ نامطلوب این دو نهاد بزرگ و تعیینكننده شویم. درست برعكس، مراد از طرح این نكات این است كه توجه كنیم با چه كار بسیار عظیمی مواجه هستیم. موانعی هم پیش رو داریم که ابعاد و سطوح مختلفی دارند. از طرفی، نهادهای سیاستگذار و برنامهریزِ پرقدرت اما بسیار پرت از جریان و فشلی از قبیل شورایعالی انقلاب فرهنگی و شوراها و نهادهایی با قدرت تصمیمگیری محدودتر را داریم. این قبیل نهادهای سیاستگزار و برنامهریز به نوبه خود بخشی از مسأله هستند.
در سطحی دیگر، مناسبات، هنجار و سنتهای جاری بسیار ناسالم، ضد نوآوری و بهشدت تضعیفكننده نظریهپردازی در دانشگاهها و مدارس حوزوی را داریم كه آب به آسیاب وضع موجود میریزند و حركت عمومیشان در جهت عدم تغییراتِ حسابشده به نفع انقلاب اسلامی است.
در سطحی دیگر، با سردرگمی درباره چیستی نظریهپردازی، روش تحقیق در علوم انسانیـاجتماعی و وضعیت بسیار ناگوار نظریهپردازی در ایران منجمله كرسیهای نظریهپردازی مواجهیم.




طبقه بندی: سیاست داخلی، دشمن شناسی،
برچسب ها: بصیرت، سکولاریسم اصلی‌ترین مشکل ماست، اشتراک پس از گذشت 30 سال از انقلاب آیا توانستهایم بحث «تحول علوم انسانی» را به گفتمان غالب فضای علمی کشور تبدیل کنیم؟، آیا فلسفه را هم مانند علوم انسانی با همین نگاه تحلیل میکنید؟،
ارسال در تاریخ دوشنبه 22 فروردین 1390 توسط محمد امین حقگو
قالب وبلاگ