تبلیغات
بصیرت
بصیرت
مایه ی ننگ ملت خواص بی بصیرت
محمد امین حقگو

دانشمند بلند آوازه ایرانی از تاریخ معاصر ایران خاطراتی دارد ناگفته و بس شنیدنی. پروفسور احمد خلیلی نواده آیت‌الله العظمی حاج میرزاحسین خلیلی تهرانی اززعمای دینی نهضت مشروطه و خواهرزاده آیت‌الله سیدابوالقاسم كاشانی رهبر روحانی نهضت ملی، در روزهای اقامت امام خمینی (قده)درنوفل لوشاتو، با ایشان مصاحب و محشور بود و از وقایع آن دوران ناگفته‌هایی شنیدنی دارد. استاد ممتاز جامعه شناسی سیاسی در دانشگاه سوربن اینك درسن 90 سالگی و باحافظه‌ای نیرومند خاطرات آن روزها را برایمان بازگفت كه لطفش را ارج می‌نهیم و برقراری‌اش را آرزومندیم.

 

پیشینه آشنایی شما با امام خمینی(ره) چگونه و از كدام مقطع زمانی بود؟
 

ایشان در سال‌های نهضت ملی و پس از آن هر وقت به تهران می‌آمدند، به دیدار آیت‌الله كاشانی می‌آمدند. در این ملاقات‌ها صحبت‌های ایشان بیشتر حول این محور بود كه روی جنبه دینی و مذهبی تكیه بیشتری داشته باشید، وگرنه حمایت مردم را از دست می‌دهید. آیت‌الله كاشانی می‌گفتند كشاندن جامعه به سمت اجرای احكام اسلامی كار امروز و فردا نیست؛ باید یك كار عمیق و ریشه‌ای كرد، ولی امام خمینی (ره) معتقد بودند در این جریاناتی كه وجود دارد، باید بیشتر جنبه اسلامی و مذهبی‌اش پررنگ شود و جنبه روحانی‌اش مراعات شود.

چه مدت در ایران ماندید؟
 

خیلی كم. شاید حدوداً 20 روز. فقط آمده بودم ببینم اوضاع از چه قرار است.
 

گزارش را نوشتید و به امام(ره) دادید؟
 

گزارش را نوشتم، ولی چون خودم نمی‌خواستم مزاحم امام(ره) بشوم، آن را به آقای ابراهیم یزدی دادم كه برد به ایشان داد و ایشان هم خواندند. اتفاقاً آقای جعفر معین‌فر ‌گفت چرا خودت نبردی گزارش را به ایشان بدهی؟ گفتم نمی‌خواستم مزاحم بشوم. در آن مدتی هم كه من نبودم، یك كمی هم آنجا شلوغ شده بود.
 

امام (ره) در‌باره گزارش چیزی به شما گفتند؟ اثری از آن را در حرف‌هایشان می‌دیدید؟
 

تأثیر آن در مواضع و مصاحبه‌های بعدی ایشان نمایان بود. همه اطرافیان ایشان دائماً نگران كودتا بودند و من به شكل كاملاً مفصل و دقیق و بر اساس مبانی جامعه‌شناسی ثابت كرده بودم كه در ایران كودتا نخواهد شد. بعد هم بحث مفصلی در باره نقش مساجد در انقلاب كرده بودم كه در آن روزها نقش آنها اوج گرفته بود.
 

در نوفل‌لوشاتو ملاقات‌های زیادی با امام(ره) صورت می‌گرفت، ازجمله ملاقات سید‌جلال تهرانی با ایشان. از آن ملاقات‌ها خاطره‌ای دارید؟
 

من آقای سید جلال تهرانی را از تهران و از زمانی كه ایشان هنوز در كارهای دولتی نبود، می‌شناختم. مرحوم سید حسن زعیم كه همكار مدرس بود. بعد از آمدن رضاشاه به پاریس رفت و در آنجا با یك خانم پرستار بلژیكی ازدواج و در همان جا اقامت ‌كرد. سید جلال تهرانی در بلژیك در رشته گاهشماری تحصیل می‌كرد. بعدها هم كه به ایران آمد خانه‌اش اول خیابان ری بود و دو تا پله می‌خورد و بالا می‌رفت. او خیلی به چیزهای قدیمی مثل لاله و چهلچراغ و امثال اینها علاقه داشت. آن روزها از خیابان اسلامبول به بالا را می‌گفتند لاله‌زار نو. در آنجا مغازه‌ بزرگی بود كه از این چهلچراغ‌های قدیمی داشت و سید جلال می‌رفت آنجا می‌نشست و تماشا می‌كرد و می‌خرید و می‌برد. اولین پستی هم كه گرفت استانداری خراسان بود كه بعد نایب‌التولیه هم شد. داستان بامز‌ه‌ای نقل می‌كرد. سید جلال تعریف می‌كرد كه آقایی از نجف پیش آیت‌الله كاشانی آمده بود و ایشان نامه بلندبالایی خطاب به سیدجلال تهرانی نوشته بود كه از آستان قدس به او كمك كند. می‌گفت دیدم آقایی با یك عمامه بزرگ وارد شد و با آن نامه بلندبالایی هم كه از آیت‌الله كاشانی آورده، اگر من همه موقوفات آستان رضوی را هم به او بدهم كم است! به پیشخدمت گفتم برو قیچی بیاور. رفت و آورد و من عمامه آقا را برداشتم و مقداری از آن را قیچی كردم و چون خودم آخوند بودم، بلد بودم كه عمامه را چه جوری بپیچم و عمامه كوچكی درست كردم و بردم و سر آقا گذاشتم. ریش‌های آقا را هم كه خیلی بلند شده بود، كوتاه كردم و بعد آئینه را دادم به دستش. او ماتش برده بود كه اینجا چه خبر است؟ بعد هم 100 تومان از جیب خودم دادم و گفتم چون آیت‌الله كاشانی فرموده‌اند، این را از جیب خودم می‌دهم، چون تولیت و استانداری حساب و كتاب دارد و صورت هزینه می‌خواهند و به شما وفا نمی‌‌كند! بعد هم او را بدرقه كردم و در را پشت سرش بستم. از تصور اینكه یك استاندار و نایب‌التولیه در اتاق خودش چنین صحنه‌ای را درست كرده بود تا مدت‌ها می‌خندیدیم. به هر حال وقتی در پاریس می‌خواست نزد آقای خمینی برود، آمد كه با من دیداری داشته باشد، اما من به روی خودم نیاوردم. در آن شرایط نمی‌خواستم با او تماس نداشته باشم.
 

چرا؟
 

برای اینكه من با كل نظامی كه بر ایران حاكم بود، مخالف بودم، چه رسد به رئیس شورای سلطنت! كاری هم با او نداشتم. اطراف آقا افراد مختلفی می‌آمدند و گاهی هم فضا را شلوغ می‌كردند و من علاقه‌ای به این شلوغ بازی‌ها نداشتم.
 

مثلاً چه كسانی؟
 

مثلاً كمونیست‌ها كه با كمونیست‌های فرانسه هم تماس داشتند. می‌دانید تنها حزب كمونیستی كه هنوز در دنیا فعال است، حزب كمونیست فرانسه است. اینها جشن سالانه‌ای دارند به نام اومانیته، یعنی «انسانیت». عده‌ای از كمونیست‌های ایران و بچه‌هایی هم كه سابقاً در حزب توده بودند، به آن جشن می‌رفتند. مجاهدین بودند كه آن موقع هنوز منافقین نشده بودند. عده‌ای هم بودند كه اصولاً با روحانیت مخالف بودند، معذالك می‌آمدند. حتی یك عده هم كه طرفدار شاه بودند، می‌آمدند! با این نیت كه ببینند چه خبر است و آیا می‌توانند كاری به نفع سلطنت صورت دهند یا خیر؟ با چنین معجونی كه در آنجا درست شده بود، من نمی‌خواستم طوری رفتار كنم كه اتیكت خاصی به من بزنند و به همین دلیل نه با سید جلال تهرانی صحبت كردم، نه با مهندس بازرگان. یادم هست كه سید جلال دو بار استعفای خودش را از شورای سلطنت نوشت و آقا قبول نكردند و گفتند باید متن آن را عوض و اصلاح كنی؟
 

از آمدن مهندس بازرگان به پاریس چه خاطراتی دارید؟
 

آقای بازرگان آمد و گفت «آقا! شما در مورد رفتن شاه كوتاه بیایید. این شدنی نیست. در ایران امریكایی‌ها هستند، اصل 4 هست و ممكن است رفتن شاه ضایعاتی را پیش بیاورد. شما یك مقدار كوتاه بیایید.‌» خود بازرگان هم یك بار گفت كه به آقا گفتیم باید قدم به قدم پیش برویم، اما آقا مثل بولدوزر جلو می‌روند و من مثل فولكس واگن. به هر حال آقا نپذیرفتند و گفتند اگر شاه مجال دیگری پیدا كند، از قبل هم بدتر رفتار خواهد كرد. برادرم كه از آلمان آمده بود آقای خمینی را ببیند و یك گروه از ایرانی‌های مقیم فرانسه را هم با خودش آورده بود به من گفت اگر می‌خواهی با آقای بازرگان دیدار كنی، الان آنجا ایستاده، كسی هم در اطرافش نیست و می‌توانی با او تماس بگیری. گفتم من با او كاری ندارم!
 

شما با مهندس بازرگان سابقه آشنایی هم داشتید؟
 

در زمان نهضت ملی نفت عده‌ای از دانشجویان دور ایشان بودند كه مذهبی بودند، از جمله مهندس معین‌فر كه عضو حزب ایران نبودند، ولی به آن گرایش داشتند. در دوره دكتر مصدق هم نماینده او در هیئت خلع ید بود.
 

به خانه آیت‌الله كاشانی هم می‌آمد؟
 

بله، او را درخانه آقا دیده بودم.
 

نظر آیت‌الله كاشانی درباره او چه بود؟
 

آقا می‌گفتند آدم ملایمی است، قاطع نیست. ایشان ذائقه خاصی داشت. از آدم‌های قاطع خیلی خوشش می‌آمد. مثلاً در باره دكتر بقایی می‌گفت روش این مشخص است و آدم می‌داند با چه كسی روبه‌روست و چه جور باید با او حرف بزند، ولی با اینها معلوم نیست كه چطور باید برخورد كرد.
 

بعد از آمدن به ایران با مهندس بازرگان ملاقات داشتید؟
 

نه، چون معتقد بودم برش لازم برای اداره شرایط بعد از انقلاب را ندارد. او اصلاً به درد این كار نمی‌خورد و خود امام هم بعد به این مسئله اذعان كردند.
 

از ملاقات دكتر سنجابی با امام (ره) چه خاطره‌ای دارید؟
 

او وقتی آمد، بر خلاف دكتر شایگان كه بعد از انقلاب طلبكارانه به ایران آمد، حالت ملایمی داشت. می‌دانید كه شایگان بعد از انقلاب در دیدار با امام(ره) به ایشان گفت یك عده به من می‌گویند كاندیدای نخست‌وزیری باشم! آقا گفتند: بیخود می‌گویند؛ به حرفشان گوش ندهید! سنجابی ملایم‌تر عمل می‌كرد و تقریباً خودش را طرفدار نظر آقای خمینی نشان می‌داد. سنجابی بیشتر اهل كنار آمدن بود، اما بازرگان به آقا می‌گفت شما تند می‌روید!
 

آیا سابقه آشنایی با دكتر سنجابی داشتید؟
 

بله، پدر یكی از دامادهای آیت‌الله كاشانی، یعنی آقای سالمی، كرمانشاهی بود و دكتر سنجابی هم همین طور و از این طریق با آقا آشنایی داشتند. نماینده كرمانشاه، نادعلی كریمی كه با دستگاه آقا مربوط بود، با سنجابی رفاقت زیادی داشت. در جریان اختلافات آقا با مصدق هم با اینكه گاهی طرف مصدق را می‌گرفت، ولی با آقا بد نكرد. موقعی كه می‌خواستند دكتر بقایی را به قتل افشار طوس متهم و محاكمه كنند، روزنامه‌ها غیر از روزنامه شاهد خیلی شلوغ كردند، سنجابی آمد و در مجلس سخنرانی كرد و گفت اگر دكتر بقایی بیاید و اعلام كند در قتل افشار طوس دست نداشته، چنان دفاعی از او بكنم كه دفاع امیل زولا از دریفوس را تحت‌الشعاع قرار بدهد! بعد هم اسمش را گذاشتند دكتر امیل زولا! زهری هم آمد جوابش را داد و گفت: امیل زولا نخواست كه دریفوس بیاید و بیگناهی خودش را ثابت كند. خودش رفت شواهد و مدارك را جمع و بیگناهی دریفوس را ثابت و اعلامیه «من متهم می‌كنم» را علیه ارتش صادر كرد. یك عده از تحصیلكرده‌ها و نخبگان فرانسه از این اعلامیه حمایت كردند و اسم آن را انتلكتوئل گذاشتند و این لغت از آن زمان در زبان فرانسه به قشر روشنفكر اطلاق شد. این لغت قبل از آن در واژه‌نامه‌های فرانسوی نبود.
 

خود شما با دكتر سنجابی رابطه‌ای داشتید؟
 

سنجابی استاد دانشكده حقوق بود. آدم بدی نبود و فامیل او هم در كرمانشاه فامیل معتبری بودند. آدم تندی نبود و روش ملایمی داشت، به همین دلیل پست قاضی ایران در دیوان لاهه را دكتر بقایی برای او پیشنهاد كرد. اگر او را با سایر كسانی كه در جبهه ملی بودند مقایسه كنیم، از آنها ملایم‌تر بود.
 

افرادی مثل قطب‌زاده، بنی‌صدر و یزدی در نوفل‌لوشاتو در مقام اطلاع‌رسانی چه می‌كردند كه نهایتاً حساسیت امام را برانگیختند و ایشان دستور داد تا در محل اقامتگاه اعلامیه بزنند كه من سخنگو ندارم!
 

امام حتی به پسر و داماد و نزدیكان خودشان هم اجازه نمی‌دادند جای ایشان حرف بزنند. انصافاً ایشان آدم دقیقی بود و خیلی روی این مسائل حساسیت داشت. ‌اشاره كردم وقتی می‌خواستم به ایران بروم، به من گفتند هر كسی به اسم من حرفی را زد تكذیب كنید. من مشاور و نماینده ندارم و حرف‌هایم را خودم می‌زنم من هم وقتی به ایران آمدم در آن تكذیب‌نامه این را نوشتم كه در نوفل‌لوشاتو هم به دو سه زبان زنده دنیا روی همه در و دیوارها زدند كه امام نماینده و سخنگو ندارد.
 

در نوفل‌لوشاتو كنترل خوبی روی اوضاع بود، ولی وقتی امام خمینی به ایران آمدند، جریاناتی پیش آمد كه درست نبود. اولاً كسی را كه ایشان برای نخست‌وزیری انتخاب كردند، آدم اداره آن شرایط و موقعیت نبود. آن شرایط آدمی را می‌خواست كه بسیار قاطع باشد.
 

در آن مقطع هر روز به نوفل‌لوشاتو می‌رفتید؟
 

نه، چون من هیچ وقت در عمرم ماشین نداشته‌ام، ولی آقای جعفر معین‌فر ماشین داشت و گاهی كه می‌خواست برود، با هم می‌رفتیم. گاهی اوقات هم با اتوبوس می‌رفتم. من صبح‌ها تدریس داشتم و نمی‌توانستم بروم. در هفته سه چهار بار بعد از ظهرها می‌رفتم.
 

یكی دیگر از وقایعی كه در پاریس پیش آمد و شما از طرف امام در آن نقش داشتید، تحویل گرفتن سفارت ایران در پاریس بود. داستان آن را برای ما نقل كنید.
 

یك روز آقای خمینی مرا خواستند و گفتند بروید و سفارت ایران در پاریس را تحویل بگیرید. در آن جلسه احمد آقا و آقای ‌اشراقی هم حضور داشتند. من گفتم حالا كه آقا می‌فرمایند، می‌رویم. معین‌فر هم با من آمد. موقعی كه می‌خواستیم راه بیفتیم، آقای‌ اشراقی آمد و گفت بنی‌صدر هم آنجاست!...
 

مگر امام (ره) به شما مأموریت نداده بود كه بروید؟ پس او آنجا چه می‌كرد؟
 

ظاهراً احمدآقا و آقای ‌اشراقی قبلاً او را فرستاده بودند. آقای ‌اشراقی پدر مرا می‌شناخت و می‌گفت چندین بار هم پدر شما مرا به منزلش دعوت كرده بود. از روی نشانه‌هایی هم كه می‌داد، متوجه شدم كه این حرف درست است. به هر حال اینها به من گفتند كه آقای بنی‌صدر آنجاست و شما كاری نكنید كه به او بربخورد. من رفتم و گفتم كه امام این طور فرموده‌اند و...
 

وقتی رسیدید اوضاع چطور بود؟
 

اوضاع شلوغ بود. بنی‌صدر هیچ وقت تنهایی جایی نمی‌رفت، بلكه همیشه یك مشت بر و بچه را دنبال خودش راه می‌انداخت، ولی امام می‌دانستند كه من اهل دار و دسته راه‌انداختن نیستم...
 

وقتی رفتید سفیر هم بود؟ چه می‌گفت؟
 

بله بود، می‌گفت من كاری به این كارها ندارم. می‌خواهید باشم، نمی‌خواهید هم اصراری ندارم بمانم. وابسته به دستگاه نبود، ولی تمایلی هم به ادامه كار نداشت. گفتم امام گفته‌‌اند همان‌هایی كه بوده‌اند، نه به عنوان نماینده شاه، بلكه به عنوان نماینده ایران و به شكلی مستقل بمانند و كارهای روزمره مردم را انجام بدهند كه تصمیم بسیار عاقلانه‌ای بود، در حالی كه دار و دسته بنی‌صدر می‌خواستند آنها را بیرون كنند.
 

با سفیر صحبت كردم و گفتم امام گفته‌اند كه شما بمانید و كار مردمی را كه به شما مراجعه می‌كنند راه بیندازید، ولی به صورت مستقل عمل كنید، نه اینكه تابع وزارت امور خارجه ایران باشید.
 

یك جریانی هم در همان لحظات لو رفت. داستان از این قرار بود كه آقای دكتر یزدی گذرنامه امریكایی داشت و می‌خواست گذرنامه ایرانی بگیرد و اینها چند تا گذرنامه را دزدیده بودند! سفیر گفت بگویید اینها را بیاورند، وگرنه جعل محسوب می‌شود. ما به اینها گذرنامه می‌دهیم. من هم برگشتم و گفتم مسئولین سفارت می‌گویند چند تا گذرنامه مفقود شده. كسانی كه اینها را بلند كرده‌اند، اگر از آن سوء استفاده كنند، جعل محسوب می‌شود و دولت فرانسه یا دولت‌های دیگر می‌توانند اینها را تحت تعقیب قرار بدهند. اگر گذرنامه می‌خواهید می‌توانید بروید و به‌طور رسمی بگیرید.
 

بردند پس دادند یا نه؟
 

بردند پس دادند و بعد هم گذرنامه گرفتند و به ایران آمدند.
 

دكتر یزدی در آنجا چه كاره بود؟ شما او را چه جور آدمی دیدید؟
 

برادرم كه در امریكاست او را بهتر می‌شناسد. اینها در امریكا یك جریان مذهبی راه ‌انداخته بودند و بیشتر هم با مهندس بازرگان انس داشت. او در امریكا كار می‌كرد و خانمش هم گذرنامه امریكایی داشت. موقعی كه دكتر یزدی خواست تبعیت امریكا را ‌ترك كند، خانمش مصاحبه‌ای كرد و گفت من حاضر نیستم این كار را بكنم.
 

چرا با امام (ره) به ایران برنگشتید؟
 

برای اینكه با برخی از كسانی كه برای حضور در آن پرواز ثبت‌نام كرده بودند، موافق نبودم.
 

به شما پیشنهاد شد كه بیایید؟
 

بله، آقای فردوسی‌پور كه در پاریس در دفتر آقا كار می‌كرد و مرد بسیار خوبی بود، به من گفت كه با ما بیایید. گفتم من با این افرادی كه هستند نمی‌آیم.
 

پس هنوز هم گرایش ضد مصدقی خود را حفظ كرده بودید؟
 

بله، یكی این مطلب بود، افرادی هم كه سوار آن هواپیما شدند، معجون عجیبی بودند. تقریباً از همه گرایشات بودند.
 

پس از پیروزی انقلاب كی به ایران آمدید؟
 

تابستان سال بعد. من تابستان و پائیز را اینجا بودم كه ببینم جریان از چه قرار است. در آن مقطع آقای بازرگان نخست‌وزیر بود.
 

چرا نماندید؟
 

از اوضاع خوشم نیامد.
 

چرا؟
 

وقتی كسی ادا و اطوار دربیاورد، این دیگر از مدار سیاست‌ورزی به معنای اصیل آن خارج شده است. آقای بازرگان در فضای بعد از انقلاب و متأثر از شرایط، یك روز عبا روی دوش می‌انداخت و روز دیگر عرقچین می‌گذاشت و صف اول نماز می‌ایستاد تا از او عكس بگیرند!
 

وقتی به ایران آمدید به دیدن امام(ره) رفتید؟
 

بله، رفتم قم و امام (ره) با ابراز لطف مرا كنار خودشان نشاندند. آقای خمینی خوششان نمی‌آمد كه مقابل ایشان بد كسی را بگویند. آن روز یك عده آمده بودند و حرف‌های نامربوطی می‌زدند. اسمشان یادم نیست، ولی یادم هست كه از دولت بد می‌گفت كه آقا خوشش نیامد و آنها را بیرون كرد.
 

بعد از چند وقت كه شما را دیدند چه گفتند؟
 

پرسیدند چه كار می‌خواهید بكنید؟ گفتم می‌خواهم درس بدهم و كار دیگری هم نمی‌كنم.
 

در اینجا یا فرانسه؟
 

در اینجا من یك‌ترم هم درس دادم. یك‌ترم از دانشگاه سوربن مرخصی گرفته بودم. می‌خواستم اگر اوضاع مساعد بود و می‌شد كار كرد، بمانم. شاید برای خیلی‌ها ایده‌آل باشد كه در دانشگاه سوربن درس بدهند و به آنها بگویند پروفسور، ولی برای من این مهم بود كه در اینجا شرایط خوبی برای تدریس وجود داشته باشد و می‌آمدم. من واقعاً به ایران علاقه دارم.
 

همه وطنشان را دوست دارند.
 

نه، موضوع وطن نیست. ایرانی‌ها یك جور محبتی به هم دارند كه حتی فرانسوی‌هایی هم كه راجع به ایران كتاب نوشته‌اند به این مسئله ‌اشاره كرده‌اند كه در ایران مردم مهربانند و محبتشان را هم اظهار می‌كنند. واقعاً در خارج این طور نیست. یك سلام و علیكی می‌كنند و رد می‌شوند.
 

در آن یك‌ترم چه درس دادید و در كجا؟
 

در دانشگاه ملی سابق و شهید بهشتی كنونی. جامعه‌شناسی سیاسی درس می‌دادم.
 

چه كسی از شما دعوت كرد؟
 

مرحوم دكتر بهشتی. از من پرسید چه كار می‌خواهید بكنید؟ گفتمكارم درس دادن است و هیچ كار دیگری نمی‌خواهم بكنم. گفت بروید دانشگاه ملی. ایشان در اول خیابان ویلا دفتری داشت.
 

همان ساختمانی كه دفتر حزب جمهوری بود و بعد شد دفتر روزنامه رسالت.
 

بله دفتر مطالعات حزب جمهوری اسلامی بود و من معمولاً برای دیدار با ایشان به آنجا می‌رفتم. كمیسیونی تشكیل شده بود كه سیاست‌ها را آنالیز می‌كرد. بخش اقتصادش را او به عهده داشت. دفتر مطالعات را دكتر جاسبی اداره می‌كرد. من به دو علت به دكتر بهشتی بسیار علاقه پیدا كردم. یكی اینكه بسیار چیزفهم و در درك مسائل بسیار تیز بود. لازم نبود انسان خیلی با او بحث كند. همین كه به چند نكته‌اشاره می‌كردید، متوجه می‌شد. یكی دیگر اینكه دفترچه یادداشتی داشت كه در آنها نه تنها اسامی افراد كه مشخصات و ویژگی‌های آنها را هم یادداشت می‌كرد. در آن جلسات شركت می‌كردیم و بحث بر سر این بود كه باید از نظر فرهنگی و اجتماعی مردم را آماده كرد تا ماهیت و اهداف جمهوری اسلامی جا بیفتد. از یك سو اسلام در این مملكت ریشه دارد و مردم به آن اعتقاد دارند و نمی‌توان آن را نادیده گرفت. از سوی دیگر هم بحث این بود كه چرا تا به حال دموكراسی در ایران پا نگرفته. در یكی از جلساتی كه خود دكتر بهشتی هم آمد، گفت شما مطالبی را بیان می‌كنید كه خیلی خوب و اساسی هستند و همین مسیر را ادامه بدهید. وقتی با هم بیرون آمدیم، صحبت می‌كردیم و گفتم من متأسفانه نمی‌توانم اینجا بمانم و باید برگردم. پرسید چرا؟ گفتم مملكت انقلاب نكرده كه آدمی مثل بنی‌صدر رئیس‌جمهور شود. این شایسته این منصب نیست و نباید به عنوان اولین رئیس‌جمهور چنین آدمی انتخاب شود. من جداً با بنی‌صدر مخالف بودم و برای آگاهی مردم هم از هویت و پیشینه او هم تلاش می‌كردم. یك مقدار از مطالبی را هم كه دكتر آیت درباره بنی‌صدر می‌گفت، من به او می‌دادم و خودم هم در جلسات مختلف در این باره صحبت می‌كردم. خاطرم هست حتی در یك مورد به من گفتند این حرف‌ها را نزن چون تو را می‌كشند. به هر حال آقای بهشتی در پاسخ من گفت بمانید درست می‌شود. گفتم خیر، مادام كه این هست، من نمی‌مانم. یك روز هم بعد از جریان مجلس خبرگان صبح زود رفتم دفتر حزب در سرچشمه. دكتر بهشتی داشت نماز می‌خواند. منتظر ماندم تا نمازش تمام شد. گفتم الان مجلس خبرگان و قضیه قانون اساسی تمام شده. شما هم اعلام كرده‌اید. الان مسئله انتخابات است و هر كسی به خودش اجازه می‌دهد كاندیدا شود، از جمله پسركی كه من او را می‌شناسم و در آلمان بوده و درس هم نخوانده، حالا آمده كاندیدای ریاست‌جمهوری بشود.
 

چه كسی را می‌گفتید؟
 

آدمی بود به نام نیك‌مراد! این افتضاح است كه برای اولین انتخابات ریاست‌جمهوری چنین افرادی كاندیدا شوند. اعلام كنید كسانی كه می‌خواهند كاندیدا بشوند، كاندیداتوری خود را به مجلس خبرگان بدهند تا در آنجا صلاحیت افراد بررسی شود و بعد هم خود مجلس خبرگان تعدادی را معرفی كند، چون آن روزها هنوز دستگاهی برای تعیین صلاحیت كاندیداها وجود نداشت. دكتر بهشتی چند دقیقه‌ای فكر كرد و گفت بسیار حرف درستی است. هر كسی نباید كاندیدا شود، ولی چون من مجلس خبرگان را اداره كرده‌ام، بگذارید جریان شكل طبیعی‌اش را طی كند كه این شبهه ایجاد نشود كه من اعمال نظر كرده‌ام، در حالی كه اگر این كار را كرده بود، مجلس خبرگان صد در صد صلاحیت خود او را تأئید می‌كرد.
 

به هر حال تابستان بعد كه بنی‌صدر رئیس‌جمهور بود، از فرط ناراحتی به ایران نیامدم و مشغول بررسی و پژوهش تاریخی و اجتماعی بودم.
 

بعد كه بنی‌صدر فرار كرد و به پاریس آمد، باز هم او را دیدید؟
 

نه، چون اولاً خودش را نشان نمی‌داد. خانه‌ای در حومه پاریس گرفت و همان جا زندگی می‌كند. دولت فرانسه هم یك حقوقی به او می‌دهد. فرانسه قانونی دارد كه اگر رئیس دولتی به آنجا پناهنده شود، همان حقوق و مزایای دوره ریاستش را به او می‌دهند.
 

با تشكر از جنابعالی كه پذیرای این گفت و شنود شدید.
 

برقرار باشید.
 




طبقه بندی: سیاست داخلی،
برچسب ها: بصیرت، امام فرمود هیچكس اززبان من حرف نزند/2، یاران واقعی امام خمینی(ره)،
ارسال در تاریخ یکشنبه 14 فروردین 1390 توسط محمد امین حقگو
قالب وبلاگ