تبلیغات
بصیرت
بصیرت
مایه ی ننگ ملت خواص بی بصیرت

محمد امین حقگو

دانشمند بلند آوازه ایرانی از تاریخ معاصر ایران خاطراتی دارد ناگفته و بس شنیدنی. پروفسور احمد خلیلی نواده آیت‌الله العظمی حاج میرزاحسین خلیلی تهرانی اززعمای دینی نهضت مشروطه و خواهرزاده آیت‌الله سیدابوالقاسم كاشانی رهبر روحانی نهضت ملی، در روزهای اقامت امام خمینی (قده)درنوفل لوشاتو، با ایشان مصاحب و محشور بود و از وقایع آن دوران ناگفته‌هایی شنیدنی دارد. استاد ممتاز جامعه شناسی سیاسی در دانشگاه سوربن اینك درسن 90 سالگی و باحافظه‌ای نیرومند خاطرات آن روزها را برایمان بازگفت كه لطفش را ارج می‌نهیم و برقراری‌اش را آرزومندیم.

 

امام فرمود هیچكس اززبان من حرف نزند

محمد امین حقگو

دانشمند بلند آوازه ایرانی از تاریخ معاصر ایران خاطراتی دارد ناگفته و بس شنیدنی. پروفسور احمد خلیلی نواده آیت‌الله العظمی حاج میرزاحسین خلیلی تهرانی اززعمای دینی نهضت مشروطه و خواهرزاده آیت‌الله سیدابوالقاسم كاشانی رهبر روحانی نهضت ملی، در روزهای اقامت امام خمینی (قده)درنوفل لوشاتو، با ایشان مصاحب و محشور بود و از وقایع آن دوران ناگفته‌هایی شنیدنی دارد. استاد ممتاز جامعه شناسی سیاسی در دانشگاه سوربن اینك درسن 90 سالگی و باحافظه‌ای نیرومند خاطرات آن روزها را برایمان بازگفت كه لطفش را ارج می‌نهیم و برقراری‌اش را آرزومندیم.

 

پیشینه آشنایی شما با امام خمینی(ره) چگونه و از كدام مقطع زمانی بود؟
 

ایشان در سال‌های نهضت ملی و پس از آن هر وقت به تهران می‌آمدند، به دیدار آیت‌الله كاشانی می‌آمدند. در این ملاقات‌ها صحبت‌های ایشان بیشتر حول این محور بود كه روی جنبه دینی و مذهبی تكیه بیشتری داشته باشید، وگرنه حمایت مردم را از دست می‌دهید. آیت‌الله كاشانی می‌گفتند كشاندن جامعه به سمت اجرای احكام اسلامی كار امروز و فردا نیست؛ باید یك كار عمیق و ریشه‌ای كرد، ولی امام خمینی (ره) معتقد بودند در این جریاناتی كه وجود دارد، باید بیشتر جنبه اسلامی و مذهبی‌اش پررنگ شود و جنبه روحانی‌اش مراعات شود.
 

ولی روابط‌شان خوب بود.
 

همین طور است. حتی دختر آقای ثقفی را آیت‌الله كاشانی برای ایشان خواستگاری كردند. منزل آقای ثقفی دو تا خانه بالاتر از خانه آقای كاشانی بود. خود آقای ثقفی هم گاهی به مسجد و گاهی به منزل آقا می‌آمدند. دختر آیت‌الله كاشانی و دختر آیت‌الله ثقفی با هم به مدرسه «مخدرات» می‌رفتند و همشاگردی بودند، ولی این خانم به دلایلی نمی‌خواست همسر یك روحانی بشود.
 

چرا؟
 

با اینكه مدرسه «مخدرات» یك مدرسه مذهبی بود، ایشان مایل بود كه همسری غیرروحانی داشته باشد. آیت‌الله كاشانی یك جلسه با این خانم صحبت كردند كه ایشان شخصیت فاضل و محترمی است و بر بسیاری از افراد و جوانان امروز‌ ترجیح دارد. با صحبت‌های آقای كاشانی، خانم قبول كردند و همسر امام خمینی(ره) شدند. این مسئله تفصیل بیشتری دارد كه از بیان آن صرف‌نظر می‌كنم. مقصودم این است كه روابط این دو تا این حد نزدیك بود.
 

آشنایی خودتان با امام (ره) چطور اتفاق افتاد؟
 

ایشان وقتی به منزل آقا می‌آمدند، من ایشان را می‌دیدم، ایشان را به لحاظ آرمان و گرایش و با لحاظ تفاوت‌ها، كسی مثل نواب صفوی می‌دیدم...
 

چرا؟
 

نظر مرحوم نواب صفوی این بود كه احكام اسلامی اجرا شوند و جنبه دینی و روحانی مبارزات پررنگ‌تر باشد. ایشان هم تقریباً همین برداشت را داشت، منتها با شیخوخیت و وزنه دیگری.
 

برخورد آیت‌الله كاشانی با امام چگونه بود و شخصیت ایشان را چگونه ارزیابی می‌كردند؟
 

آیت‌الله كاشانی همواره می‌گفتند كه ایشان مرد باسوادی است و بهتر از آقایان دیگر است و خیلی به ایشان علاقه داشتند. امام خمینی‌(ره) هم بعدها در نطق‌هایی كه كردند، نشان دادند كه نظر خوبی نسبت به آیت‌الله كاشانی داشته‌اند و بر عكس برخی ملّیون حاكم در آغاز انقلاب، دفاع خوبی از ایشان كردند.
 

پدر شما از دوستان امام در قم بودند، ایشان درباره امام (ره) چه می‌گفتند؟
 

پدر من ایشان را مرتباً می‌دید و رابطه داشتند، منتها از جنبه فكری با ایشان تفاوت‌هایی داشت. روحانیت از قدیم‌الایام نمی‌خواست وارد كار سیاست و اداره كشور شود و حكومت را وزر و وبال می‌دانست و فقط به دادن تذكر بسنده می‌كرد، از این جنبه با آقای خمینی (ره) متفاوت فكر می‌كرد. از قدیم نقش روحانیت این بود كه در حاشیه حركت و در مورد كارهای بد و غلط، نصیحت و ارشاد كند، مثل آیت‌الله بروجردی، آیت‌الله اصفهانی، آیت‌‌الله حاج آقا حسین قمی و دیگران. در جاهایی كه حكومت زیاده‌روی می‌كرد، تذكر می‌دادند و گاهی اوقات هم مثل آیت‌الله قمی كه در مقابل كشف حجاب ایستاد، می‌ایستادند. به هر حال پدر من در آن سال‌ها خود را منزوی كرده بود و نمی‌خواست در سیاست دخالت كند.
 

با وجود اینكه سوابق سیاسی قابل توجهی داشت.
 

بله، بعد از اعلام جهاد توسط آیت‌الله شیخ محمدتقی شیرازی در نجف، ایشان در جنگ مشاركت كرده بود. بعد ایشان را می‌گیرند و به هند تبعید می‌كنند. مدتی در آنجا بود و وقتی به ایران برگشت، با وضعی كه رضاشاه درست كرده بود، پدر من هیچ آمادگی ورود به سیاست را نداشت. حتی مرحوم آیت‌الله آشتیانی مسجد و مدرسه و محرابی را در تهران به ایشان پیشنهاد كردند، اما پدرم قبول نكرد. این را خود پدرم برای من تعریف می‌كرد. نمی‌خواست وارد جریانات اجتماعی بشود. معیشتش هم از راه كشاورزی بود. آوه دهكده‌ای بود نزدیك ساوه. البته اینجا قبلاً شهر بوده و در تواریخ شهرهای ایران، از آوه زیاد صحبت می‌شود. اینجا خالصه دولت بود و به وسیله مرحوم مدرس به ورثه مرحوم آیت‌الله حاج میرزا حسین حاج میرزا خلیل واگذار می‌كنند كه فتوای جواز مشروطیت را داده بود.
 

برای تشكر...
 

یك چنین چیزی. برای عائله آخوند خراسانی شهریه ماهانه معین می‌كنند كه دولت بپردازد، برای خانواده مرحوم حاج میرزا حسین هم این كار را می‌كنند كه عموی من قبول نمی‌كند و در نتیجه این خالصه را به ورثه مرحوم حاج میرزا حسین می‌دهند، آوه بین برادرها تقسیم می‌شود و پدرم از محل كشاورزی زندگی خود را می‌گذراندند.
 

كلاً از درس گرفتن یا درس دادن و فعالیت‌های علمی منصرف شده بودند؟
 

بله، به‌كلی كنار گذاشته بود. گاهی اوقات در زندگی نوعی سرخوردگی پیش می‌آید كه روحی و روانی است و نمی‌شود كاری كرد. اگر كسی از جریانی سر بخورد، دیگر مشكل بتواند برگردد؛ مثل خود من كه بعد از كنار رفتن مصدق و صدور فرمان نخست‌وزیری زاهدی دچار چنین حالتی شده بودم. در آن مقطع می‌دیدم كه برای بقای نهضت ملی چند بار زندان رفتم و تمام عمر و توانایی‌ام را برای مصدق گذاشتم و بعد آن افتضاح پیش آمد كه كل مملكت را دو دستی تحویل زاهدی داد و از همه مهم‌تر اینكه نهضت ملی را كوبید. اگر او این كار را نمی‌كرد، نه زاهدی سر كار می‌آمد، نه شاه امپراتور می‌شد، نه وقایع بعدی پیش آمد. مصدق قانون امنیت اجتماعی را به وجود آورد كه بعد در حكومت زاهدی قدری تعدیلش كردند و شد ساواك! و بعد هم تمام سران نهضت از جمله دكتر بقایی، حائری‌زاده، دكتر مكی، عبدالقدیر آزاد و همه را به استناد همین قانون گرفتند. در آن سال‌ها خیلی از كسانی كه برای نهضت ملی فداكاری كرده بودند و نتیجه فعالیت‌های خود را بر باد رفته می‌دیدند، دچار چنین حالتی بودند.
 

شما در سال‌های 33 و 34 پس از سرخوردگی از شكست نهضت ملی نفت به پاریس رفتید. از این سال تا سال 1357 كه امام به پاریس آمدند، با ایشان هیچ رابطه‌ای نداشتید؟
 

قبل از آمدن ایشان به پاریس، من گرفتار دانشگاه و درس و بعد هم تدریس بودم. ایشان در نجف بودند و فرصت تماس با ایشان را نداشتم. البته اخبار فعالیت‌های ایشان و اطرافیانشان می‌رسید. دوستان مشتركی هم داشتیم. البته از طرف دیگر تصورش را نمی‌كردم كه یك جریان مذهبی بتواند برای تغییر در ایران موفق شود.
 

به تحولات سال‌های بعد خوش‌بین بودید؟
 

من از اول كه به فرانسه رفتم، مطمئن بودم كه شاه نمی‌تواند با وضعی كه ایران پیدا كرده است، بماند و معتقد بودم كه این وضع قطعاً عوض می‌شود، منتها كسانی را نمی‌دیدم كه بتوانند این جریان را هدایت كنند. یكی دو دفعه حركتی به وسیله برخی از چهره‌های دخیل در نهضت ملی شد كه آن هم به ثمر نرسید و من منتظر بودم كه موج دیگری در جریانات سیاسی ایران پیدا شود كه وضع تغییر كند.
 

پس انقلاب را پیش‌بینی می‌كردید؟
 

بله، ولی نه به این صورتی كه گذشت، به‌ویژه رهبری روحانیون را پیش‌بینی نمی‌كردم. خاطرم هست در همان اوایل استقرار امام(ره) در نوفل‌لوشاتو یكی از اولین مطالبی كه گفتند این بود كه من به قم می‌روم و بر امور نظارت می‌كنم، ولی نگذاشتند، ملی‌گراها با رفتار خود داشتند تمام دستاوردهای انقلاب را به باد می‌دادند، ایشان مجبور شد به تهران بیاید و نگذارد جریان به‌كلی از دست برود.
 

اولین برخورد امام (ره) در نوفل‌لوشاتو با شما چگونه بود؟ خود را چگونه معرفی كردید و چه گفت‌وگوهایی بین شما رد و بدل شد؟
 

با لطف و مهربانی زیاد با من برخورد كردند. پرسیدند «شما اینجا چه كار می‌كنید؟» گفتم«در دانشگاه سوربن درس می‌دهم. » پرسیدند «از ایرانی‌ها هم هستند؟» گفتم «بله، چند تا شاگرد ایرانی دارم.»
 

یك روز رفتم خدمتشان و گفتم «آقا! شما 15 سال در ایران نبوده‌اید. وضع ایران مثل زمانی كه شما بودید، نیست. اگر اجازه بدهید من بروم مطالعه‌ای بكنم و بیایم و به شما گزارش بدهم. » ایشان فكری كردند و گفتند «بله، فكر خوبی است، ولی شما نمی‌توانی به ایران بروی!» می‌دانستند كه اگر من به ایران بروم، ممكن است مرا بگیرند؛ چون در فرودگاه لیستی از افراد ممنوع‌الورود بود. من تحقیق كردم و فهمیدم كه در زمان ازهاری، آن لیست را برداشته‌اند. به آقای خمینی گفتم كه من تحقیق كرده‌ام و مانعی برای رفتن من به ایران وجود ندارد و به نظر من خیلی مهم است كه در باره اوضاع ایران مطالعه دقیق بكنم و خدمتتان بیاورم. ایشان گفتند «اگر تمایل دارید، می‌توانید بروید، ولی هر جا سخن ناروا یا ادعایی به نام من بود، شما تكذیب كنید».
 

یعنی در واقع هر كس به نام من ادعای سخنگویی داشت، تكذیب كنید.
 

بله، اتفاقاً در یك مورد هم این كار را كردم. یكی از روزنامه‌ها درباره ایشان ادعایی كرده بود و من هم در همان روزنامه‌ها تكذیبیه‌ای نوشتم.
 

درباره چه چیزی؟
 

نوشته بود كه این آقای بنی‌صدری كه در دادگستری است، قوم و خویش بنی‌صدری است كه در پاریس در خدمت آقای خمینی است و مسائل پیچیده اقتصادی را برای ایشان بیان می‌كند كه ایشان در درس روزانه خودشان بگویند! من مطلب را تكذیب كردم وگفتم اولاً مسائل پیچیده اقتصادی ربطی به مطالبی كه آیت‌الله خمینی در پاریس اظهار می‌كنند، ندارد و ایشان هم در آنجا كلاس درسی ندارند و فقط عده‌ای برای ملاقات با ایشان می‌آیند كه بعضی را می‌پذیرند، بعضی را هم نمی‌پذیرند، مگر اینكه از گذشته‌شان اظهار ندامت كنند، مثل آقای...
 

سید جلال تهرانی...
 

بله، همین طور آقای كریم سنجابی. در پاریس كه بودم، صحبت بر سر این بود كه در ایران كودتا می‌شود. وقتی من به ایران آمدم ومطالعه‌ای كردم و دیدم در اینجا امكان اینكه كودتا بشود، نیست. با عده‌ای از ارتشی‌ها كه صحبت كردم، دیدم احتمال كودتا منتفی است.
 

ظاهراً در همین باره با شهید آیت هم كه در ارتش نفوذ كرده بود، تماس داشتید.
 

بله، با او هم تماس داشتم. در مطالعه‌ای كه درباره ارتش كردم، متوجه شدم كه این یك ارتش حرفه‌ای نیست، بلكه یك ارتش نظام وظیفه‌ای است و هر كسی می‌رود دو سال خدمت می‌كند و سر كار خودش برمی‌گردد و اینها هماهنگی لازم را با هم ندارند. ارتشی می‌تواند كودتا كند كه حرفه‌ای باشد و این ارتش یكدست نیست. بعضی‌ از آنها فرنگی‌مآبند و عده‌ای مذهبی و سایر گرایش‌ها، لذا با وضعیتی كه دارد، نمی‌تواند كودتا كند. فقط یك مشكل وجود داشت و آن هم اینكه چون امریكا در اینجا پایگاه داشت، این احتمال می‌رفت كه آنها گروه‌های كوچكی راه بیندازند و حكومت را بگیرند؛ ولی چون خود سران ارتش هم مخالف شاه بودند، بعید بود كه چنین وضعی پیش بیاید. اینها را در یك تحلیل جامعه شناسی نوشتم و خدمت امام (ره) دادم.
 

در مدتی كه در ایران بودید، با كدام یك از علما و سران انقلاب دیدار داشتید؟
 

هنگامی كه به ایران می‌آمدم، امام(ره) به من گفتند به آقای طالقانی و آقای بهشتی و دیگران از جمله آقایان مراجع بگویید مراقب باشند تا اختلاف ایجاد نشود و بینشان اتحاد باشد.
 

آیا آیت‌‌الله طالقانی را هم دیدید؟
 

بله به دیدن ایشان رفتم.
 

ایشان را چگونه شخصیتی یافتید؟
 

آقای طالقانی آدم ساده‌ای بود، به همین دلیل یك عده‌ای از مجاهدین كه ما آنها را از پاریس می‌شناختیم و در آنجا هم در دستگاه امام خمینی(ره) آمد و شد داشتند تا ببینند چه خبر است، دور آقای طالقانی جمع شده بودند و یك عده‌ای از آنها به ایشان می‌گفتند پدر طالقانی! من با ایشان صحبت كردم و پیغام آقای خمینی را دادم كه سعی كنید اختلافی پیش نیاید. آقای طالقانی گفت: «بله، خیلی خوب است كه بشود این كار را كرد، ولی انسان مشكل بتواند با بعضی از آقایان در یك مسیر حركت كند». من به منزل برادر بزرگم در خیابان خردمند شمالی وارد شده بودم. آقای طالقانی وقتی دید من از پیش امام می‌آیم و این صحبت‌ها را كردم، اصرار كرد كه تا وقتی در ایران هستم، منزل ایشان بمانم، ولی اولاً چون آنجا خیلی شلوغ بود، مایل نبودم بمانم و ثانیاً نمی‌خواستم مقید باشم كه فقط نزد ایشان باشم.
 

سابقه آشنایی شما با آقای طالقانی از كی بود؟
 

ایشان منزل آیت‌الله كاشانی می‌آمد و گاهی اوقات هم حرف‌هایی می‌زد كه معلوم می‌شد برخی از مسائل را دقیقاً متوجه نیست. مثلاً می‌گفت شما نباید درباره اختیاراتی كه دكتر مصدق می‌خواهد این قدر تند بروید. تكیه كلام آقای كاشانی «بی‌سواد» بود. می‌گفت: بی‌سواد! اصلاً قانون اساسی را خواندی كه ببینی قوای سه‌گانه باید از هم جدا باشند و تفكیك قوا از اصول قانون اساسی است؟ این تفكیك نشدن قوای سه‌گانه منشأ دیكتاتوری است. خود مصدق تا به حال سه بار با گرفتن اختیارات توسط دولت‌های قبل مخالفت كرده كه مجلس حق دادن این اختیارات را ندارد. حالا من چطور ساكت بنشینم و به چنین چیزی رضایت بدهم؟»
 

آیت‌الله طالقانی چه جوابی می‌داد؟
 

چیزی نمی‌گفت، ولی آدمی بود كه می‌خواست توی صحنه باشد و كار مفیدی انجام بدهد. روحیه‌اش هم روحیه افراد «صلح كل» بود.
 

آیت‌الله طالقانی در آغاز دیدار، شما را شناخت؟
 

حرفی نزد، ولی احساس كردم یادش بود كه من همان كسی هستم كه در منزل آیت‌الله كاشانی می‌دید. شاید هم به همین دلیل اصرار كرد تا وقتی در تهران هستم، در منزلش بمانم.
 

غیر از آقای طالقانی با كدام یك از علما ملاقات كردید؟
 

بله، بعد رفتم قم و با آقای شریعتمداری حرف زدم. من پیغام آقای خمینی را كه با هم متحد باشید و اختلاف نداشته باشید، به ایشان هم دادم.
 

ایشان شما را شناخت كه پسر آقای آشیخ محمود خلیلی هستید؟
 

بله و خیلی هم به من احترام گذاشت. از او بیشتر، آیت‌الله نجفی‌ مرعشی مرا شناخت و مرا بغل كرد و بوسید و گفت خیلی شبیه مرحوم پدرت هستی. پدرم خیلی به آقای مرعشی علاقه داشت. بسیار انسان شریف و‌ اندیشمندی بود و كتابخانه‌ای كه درست كرده، بی‌نظیر است. یك عالم كه سرمایه مالی چندانی ندارد، بیاید و چنین گنجینه عظیمی را گردآوری كند، انصافاً تحسین برانگیز است. پیغام امام(ره) را رساندم و ایشان گفت همین كه به آقای شریعتمداری گفتید كافی است و من در این جریانات دخالت چندانی ندارم.
 




طبقه بندی: سیاست داخلی،
برچسب ها: بصیرت، امام خمینی(ره)، یاران واقعی امام خمینی(ره)، امام فرمود هیچكس اززبان من حرف نزند /1،
ارسال در تاریخ یکشنبه 14 فروردین 1390 توسط محمد امین حقگو
قالب وبلاگ